بیچاره صدف!
بیچاره صدف که همیشه پشت مروارید گم میشود...
مرواریدی که گرد و غباری بیش نبود...
صدف بود که در دل خود آن غبار را جای داد...
روزها و روزها و شبها و شبها... غبار را از غبار شست و دلش بر آن تپید تا لعل شد...
لعل را صدف ساخت... نه هر صدفی، تنها بعضی صدفها میتوانند گوهر بسازند؛ صدفهای قطور و دلگنده!
ولی صدف را دور میاندازند و مرواریدش را میبرند... یا نه؛ صدفش را میشکنند و...
بیچاره صدف...!
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۶:۲۱ ب.ظ توسط شهرزاد
|
من دلم می خواهد