بیچاره صدف که همیشه پشت مروارید گم می‏شود...


مرواریدی که گرد و غباری بیش نبود...


صدف بود که در دل خود آن غبار را جای داد...


روزها و روزها و شب‏ها و شب‏ها... غبار را از غبار شست و دلش بر آن تپید تا لعل شد...


لعل را صدف ساخت... نه هر صدفی، تنها بعضی صدف‏ها می‏توانند گوهر بسازند؛ صدف‏های قطور و دل‏گنده!


ولی صدف را دور می‏اندازند و مرواریدش را می‏برند... یا نه؛ صدفش را می‏شکنند و...


بیچاره صدف...!